یک شب وقتی که هوا بارونی بود و مدام تو آسمون قشنگ خدا بارون
می بارید از خانه بیرون رفتم بی آنکه بدانم کجا می روم بی انگیزه مسیری
را انتخاب کردم وبه راه خود ادامه دادم که نا گهان متوجه شدم در خیابان در
کنار خیابان در آن هوای بارانی مردی تنها نشسته ود ر نز دیگیش آتشی
روشن کرده ودر حال خودش بود من نز دیکش رفتم چنان در حس خود بود
که متوجه من نشد با صدای خیلی آهسته رو به آسمان کرد و می گفت
؟ای آتش بیشتر شو بیشتر بیشتر و من را با خودت به پیش خدا ببر من
وقتی این حر فها رو شنیدم احساس کردم آن مرد شاید دیوانه است که
اینکونه حر ف می زند .... نزدیکتر رفتم و او بازهم متوجه من نشد.
داشت حر فهای عر فانی می زد می گفت ای خدا من الان می دانم هیچ
کس جز تو حرف دل من رو نمی شنود و من در این سر مای سوزان با تو
دارم در د دل می کنم من بیشتر تحت تا ثیر حر فهای آن مرد مسکین قرار
گر فتم انقدر زیبا حرف می زد که در آن سرما من هم انجا نشستم توی
حر فهایش متوجه شدم که در مورد مر گ در ویشها داشت با خدا درد دل
می کرد او می گفت اگر درویشی بمیرد مراسم عزایش پیش خدا خیلی
خیلی گرم است هر کسی نمی توانست اینگون حرف بزند من از اینکه به
او گفتم دیوانه خیلی ناراحت بودم دوباره ان مرد به آتش خیره شد و
می گفت روشن تر شو بیشتر تر روشن شو و من را ببر پیش خدا .....
یک دفعه متوجه من شد بلند شد ومن را درآ ِغوش گرفت چنان با من احوال
پرسی می کرد که آنکار چندین سال است که مرا می شناسدبه من گفت
فدای قدو بالایت چرا در این سرما وسوزان بیرون امدی اینجا چکار
می کنی مشکلی برایت پیش امده.
ومن را دعوت کرد که جلوتر بیایم و نزدیک آتش بشم و لبخندی زد وبه من
گفت آنکار تو از من دیوانه تری که در این سرما خانه ات را رها کردی و در
اینجا هستی بعد روبه من کرد وگفت برو ...
من را رها کن با حال و پریشانی خودم باشم تا شاید سر در بیارم از کار و
بار خودم بهش گفتم ای مرد مسکین من اولش فکر کردم شاید دیوانه
هستی که آینکونه با خدا حرف می زنی حالا فهمیدم که تو چقدرعاشق
پاکی برای خدا هستی ... تو شاید در ظاهر دیوانه باشی ولی من فهمیدم
کسانی؟ که فکر می کنند تو دیوانه هستی اشتباه می کنن چون آنها در ظاهر عاقل هستن... ولی در باطن دیوانه هستن...
بر گرفته از شعر ((آقای نادری))
سا عقه شوی ده حونه زم ودر
لیوی دیم تشی گورو کلیز
هه می کوت تشم بلیز تشم بلیز
بو بلیز تا وات بیام تا ته خدا
تا بهونم مویه ای تا ته خدا
جاش دونم ها کجا نی می زنه
کس چی مه نونه خدا کی میزنه
کس چی مه نونه خدا کی میزنه.....
+ نوشته شده توسط فرهاد پاکنیا در چهارشنبه 30 آذر1390 و ساعت
17:3 |