تبليغاتX
تو یه تعریف زلالی مث دریا...

(( افتخاری دیگر برای اصغر فرهادی))یک بار 

دیگر فیلم «جدایی نادر از سیمین» موفق 

شد گوی سبقت را از رقیبان سرسخت 

 خود در گلدن گلوب ربوده و عنوان بهترین 

 فیلم خارجی این مراسم را به خود 

اختصاص دهد.

 

 

jodayie nader az simin 281x300 افتخاری دیگر برای اصغر فرهادی/«جدایی نادر از سیمین» برنده جشنواره فیلم سیدنی شد 

پیام تبریک بازیگران سینما به موفقیت 

«جدایی نادر از سیمین»

 


انجمن بازیگران سینمای ایران در پیامی موفقیت فیلم «جدایی نادر از سیمین» به کارگردانی اصغر فرهادی در جوایز گلدن گلوب 2012 را تبریک گفت.   

 انجمن بازیگران سینمای ایران به قلم داود رشیدی، رئیس شورای مرکزی انجمن آمده است: «توانمندی بی‌بدیل هنر شکوهمند سینمای کشور بزرگمان دوباره در پهنای گسترده گیتی افتخاری نوین آفرید، اقتدار فرهنگ و هنر ملی ایران زمین را به جهانیان اثبات و یک بار دیگر فیلم «جدایی نادر از سیمین» موفق شد گوی سبقت را از رقیبان سرسخت خود در گلدن گلوب ربوده و عنوان بهترین فیلم خارجی این مراسم را به خود اختصاص دهد.
 
انجمن بازیگران سینمای ایران این پیروزی ارزشمند را به آقای اصغر فرهادی، گروه بازیگران پرتوان فیلم، خانواده بزرگ سینمای کشورمان و هموطنان هنردوست تبریک عرض کرده. آرزومندیم که شاهد فتح رفیع‌ترین قله‌های افتخارات هنری توسط این فیلم و شکوه و سربلندی روزافزون سینما و فرهنگ کشورمان در آینده‌ای نزدیک باشیم.»

 

+ نوشته شده توسط فرهاد پاکنیا در دوشنبه 26 دی1390 و ساعت 18:46 |
این وبلاگ ناچیز دیوان من است.

                                        محصول خیالات پریشان من است.

+ نوشته شده توسط فرهاد پاکنیا در پنجشنبه 22 دی1390 و ساعت 12:29 |
   

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم
تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید…

چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:

سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)

 

قلب

قلب

دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نکردم…

+ نوشته شده توسط فرهاد پاکنیا در پنجشنبه 22 دی1390 و ساعت 12:16 |

چه تخفیف بزرگی خورده است قیمت هر انسان 

دوره ارزانیست ... شرف اینجا ارزان ... تن عریان ارزان ... آبرو قیمت یک تکه نان ... و دروغ از همه چیز ارزانتر ... و چه تخفیفی خوردست ، قیمت هر انسان!! 

دوستها ارزان

سینما ارزان

پارکها ارزان

کوها ارزان

حسها ارزان

چه کسی می گویدگرانی اینجاس؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دوره ارزانیست . چه شرافت ارزان

تن عریان ارزان . و دروغ از همه چیز ارزان تر

آبرو قیمت یک تکه نان

و چه تخفیف بزرگی خورده است قیمت هر انسان

حسها ارزان  

پسران ارزان

دختران ارزان

همه چیز ارزان است 

سینما ارزان

حسها ارزان

من ارزانم

واقعا تو چرا ارزانی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده توسط فرهاد پاکنیا در پنجشنبه 22 دی1390 و ساعت 12:3 |

تله فیلم بلند "میعادگاه" در خرم آباد کلید خورد  

تله فیلم بلند "میعادگاه" محصول مشترک صدا و سیمای مرکز لرستان و سازمان بنیاد شهید و امور ایثارگران استان به نویسندگی فرهاد پاکنیا با حضور مسئولان صدا و سیما و بنیاد شهید و جمعی دیگر از مسئولان استان در محل تپه شهدای خرم آباد کلید خورد.
 


به گزارش پايگاه اطلاع رساني قربانيان سلاح هاي شيميايي ، مدیرکل صدا و سیمای مرکز لرستان ظهر شنبه در حاشیه این مراسم با اشاره به رویکرد برنامه ریزی شده و ویژه صدا و سیمای لرستان برای تولید فیلم و سریال، اظهار داشت: در یکی دو سال اخیر چندین فیلم و سریال و مستند تولیدی مرکز لرستان در شبکه های مختلف سراسری سیما و دیگر شبکه های استانی کشور پخش شده است.

وی افزود: موضوع فرهنگ ایثار و شهادت و سابقه آن در استان لرستان از رویکرد اصلی این تولیدات است به طوری که مستندهایی چون "لرستان در جنگ" و "لرستان در انقلاب" که پیش از این تولید شده بود نیز در همین ردیف قرار می گیرد.

رجایی رئیس سازمان بنیاد شهید و امور ایثار گران استان لرستان نیز در این مراسم با اشاره به رشادتهای رزمندگان و شهدای لرستان در سالهای دفاع مقدس تاکید کرد: به نظر می رسد برای معرفی شایسته این همه فداکاری و سابقه درخشان این استان در آن سالها نیازمند کار بیشتر هستیم که تولید چنین فیلمهایی با شرکت دستگاه های مرتبط مثل صدا و سیما ما را در این مسیر به این هدف نزدیک می کند.

میعادگاه روایت متفاوت سالهای دفاع مقدس از زبان یک جانباز شیمیایی است که با فراز و فرودهایی جذاب همراه است.

این تله فیلم را فرهاد پاکنیا تهیه و حسین سپهوند کارگردانی می کند

+ نوشته شده توسط فرهاد پاکنیا در دوشنبه 12 دی1390 و ساعت 18:50 |

 

             شب یلدا مبارک...

این شعروامشب

با تمام وجود تقدیم می کنم به توعزیزم که از من فاصله داری

سر  دفتر  جاودانگي عشق  است   

  معناي سلوك و بندگي عشق است 

 

   هر كس به هواي عشق بيدار است  

معناي تمام  زندگي  عشق  است

+ نوشته شده توسط فرهاد پاکنیا در چهارشنبه 30 آذر1390 و ساعت 17:28 |
سلام.....
ای قناری های شیرین کار
آسمان شعرتان از نغمه سرشار
ای خروشان موج های مست
آفتاب قصه هاتان گرم

چشمه آوازتان تا جاودان جوشان  

شب یلدا مبارک

+ نوشته شده توسط فرهاد پاکنیا در چهارشنبه 30 آذر1390 و ساعت 17:14 |

قیمت عشق

برای خریدعشق هرکس هرچه داشت آورد، دیوانه هیچ نداشت 

گریست

گمان کردندچون هیج نداردمی گریداماهیچکس ندانست قیمت 

عشق اشک است

+ نوشته شده توسط فرهاد پاکنیا در چهارشنبه 30 آذر1390 و ساعت 17:4 |
یک شب وقتی که هوا بارونی بود و مدام تو آسمون قشنگ خدا بارون 

 می بارید از خانه بیرون رفتم بی آنکه بدانم کجا می روم بی انگیزه مسیری 

 را انتخاب کردم وبه راه خود ادامه دادم که نا گهان متوجه شدم در خیابان در 

  کنار خیابان در آن هوای بارانی مردی تنها نشسته ود ر نز دیگیش آتشی 

 روشن کرده ودر حال خودش بود من نز دیکش رفتم چنان در حس خود بود

که متوجه من نشد با صدای خیلی آهسته رو به آسمان کرد و می گفت 

 ؟ای آتش بیشتر شو بیشتر بیشتر و من را با خودت به پیش خدا ببر من 

وقتی این حر فها رو شنیدم احساس کردم آن مرد شاید دیوانه است که 

اینکونه حر ف می زند .... نزدیکتر رفتم و او بازهم متوجه من نشد.  

داشت حر فهای عر فانی می زد می گفت ای خدا من الان می دانم هیچ 

کس جز تو حرف دل من رو نمی  شنود و من در این سر مای سوزان با تو 

دارم در د دل می کنم من بیشتر تحت تا ثیر حر فهای آن مرد مسکین قرار 

گر فتم انقدر زیبا حرف می زد که در آن سرما من هم انجا نشستم توی 

 حر فهایش متوجه شدم که در مورد مر گ در ویشها داشت با خدا درد دل 

می کرد او می گفت اگر درویشی بمیرد مراسم عزایش پیش خدا خیلی 

خیلی گرم است هر کسی نمی توانست اینگون حرف بزند من  از اینکه به 

او گفتم دیوانه خیلی ناراحت بودم دوباره ان مرد به آتش خیره شد و

می گفت روشن تر شو بیشتر تر روشن شو و من را ببر پیش خدا .....

یک دفعه متوجه من شد بلند شد ومن را درآ ِغوش گرفت چنان با من احوال 

 پرسی می کرد که آنکار چندین سال است که مرا می شناسدبه من گفت 

 فدای قدو بالایت چرا در این سرما وسوزان بیرون امدی اینجا چکار 

می کنی  مشکلی برایت پیش امده.

ومن را دعوت کرد که جلوتر بیایم و نزدیک آتش بشم و لبخندی زد وبه من 

گفت آنکار تو از من دیوانه تری که در این سرما خانه ات را رها کردی و در 

اینجا هستی  بعد روبه من کرد وگفت برو ...

من را رها کن با حال و پریشانی خودم باشم تا شاید سر در بیارم از کار و 

بار خودم بهش گفتم ای مرد مسکین من اولش فکر کردم شاید دیوانه 

هستی که آینکونه با خدا حرف می زنی حالا فهمیدم که تو  چقدرعاشق 

 پاکی برای  خدا هستی ... تو شاید در ظاهر دیوانه باشی ولی من فهمیدم  

کسانی؟ که فکر می کنند تو دیوانه هستی اشتباه می کنن چون آنها در ظاهر عاقل هستن...  ولی در باطن دیوانه هستن...

بر گرفته از شعر ((آقای نادری))

سا عقه شوی ده حونه زم ودر 

لیوی دیم تشی گورو کلیز

هه می کوت تشم بلیز تشم بلیز

بو بلیز تا وات بیام تا ته خدا

تا بهونم مویه ای تا ته خدا

جاش دونم ها کجا نی می زنه

کس چی مه نونه خدا کی میزنه

کس چی مه نونه خدا کی میزنه.....

+ نوشته شده توسط فرهاد پاکنیا در چهارشنبه 30 آذر1390 و ساعت 17:3 |

              عشق رنگ خداست ای باران !                        عاشقی کیمیاست ای باران!

من غریبم؟ غریبه ای تنها                               درد من بی دواست ای باران!

گرچه در خود شکسته ام اما                        گریه ام بی صداست ای باران!

یک نفر باز هم صدایم کرد                           این صدا چه آشناست ای باران !

من و تو رهسپار دریاییم                                عاشقی سهم ماست ای باران!

دل من باز بهانه گرفت                                 شانهایت کجاست ای باران!

+ نوشته شده توسط فرهاد پاکنیا در چهارشنبه 30 آذر1390 و ساعت 16:56 |

آیا در این دنیا کسی هست بفهمد

که در این لحظه چه می کشم؟؟

چه حالی دارم؟؟

چقدر زنده نبودن خوب است، خوب خوب خوب ...!!

+خدایا...از دور برایت مینویسم حال همه ی ما خوب است...

ولی...

تو باور نکن

+ نوشته شده توسط فرهاد پاکنیا در چهارشنبه 30 آذر1390 و ساعت 13:12 |
 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط فرهاد پاکنیا در یکشنبه 20 آذر1390 و ساعت 20:47 |
مراحل ضبط و تدوین کلیپ زیارت به پایان رسید 

ضبط و تدوین کلیپ (زیارت) برای سومین جشنواره نماهنگ رضوی به پایان رسید

به گزارش روابط عمومی اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی شهرستان خرم آباد کلیپ زیارت به نویسندگی سید غلام رضا نعمت پور برای سومین جشنواره نماهنگ رضوی نوشته شده، در ضمن کارگردانی این کار را فرهاد پاکنیا به عهده گرفته است. این کلیپ با همکاری شرکت فیلم سازی افلاک فیلم خرم و تهیه کنندگی اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی لرستان تولید گردیده است.

+ نوشته شده توسط فرهاد پاکنیا در سه شنبه 12 مهر1390 و ساعت 19:21 |
 فردا 13 مهرماه رقابت 30 نماهنگ در استان لرستان آغاز می شود .

به گزارش روابط عمومی اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی لرستان ، فردا 13 مهرماه سومین جشنواره سراسری نماهنگ رضوی کار خود را با رقابت 30 نماهنگ با موضوع رضوی آغاز می ‌کند .

نماهنگهای راه یافته به جشنواره عبارتند از : نماهنگ امام رضا و جانبازان – سید سعید صدر زاده، نماهنگ مسافر غریب – جعفر صیادی، نماهنگ ضامن آهوی دل – مجتبی شاهرخی فرد، نماهنگ آوازها و نقاره ها – سعید دمیرچلو، نماهنگ اسرار ازل – علی مهام، نماهنگ پای عشق – محمد صادق برزگری، نماهنگ همیشه درخشان – هانی فتاحی، نماهنگ زائر – کوروش برزگر، نماهنگ پرواز – سیدمیلاد میردامادی،  نماهنگ رضا رضا – میثم افشارزاده، نماهنگ تارو پود – فرهاد پاک نیا ، نماهنگ ضریح عشق – سما قنبر زاده، نماهنگ گنبد طلا- مرجان خرسند، نماهنگ نجوا – نازنین فقیهی، نماهنگ پنجره ملکوت – غلام رضا تروان، نماهنگ  آغاز فصل یاس ها- سعید نجاتی، نماهنگ زیارت – فرهاد پاک نیا، نماهنگ هدیه – علی مهام ، نماهنگ پهلوان آسمانی- سید سعید صدر زاده، نماهنگ شیفتگان حرم – عباس مهاجران ، نماهنگ نجوای جاودان- مهدی شاه محمدی، نماهنگ همه اشک های پدرم – سعید همتی وند، نماهنگ میشه ضامنم بشی – جواد توکلی، نماهنگ آمین – ناصر ناصر پور ، نماهنگ سیاه مشق – علی مهام، نماهنگ مسافر –سعید نجاتی، نماهنگ جلوه های مشهد الرضا – علیرضا فتحی نجفی، نماهنگ  چاه – محسن آزادی، نماهنگ بوی بهشت – نوید رنجبر اسکندانی، نماهنگ  مسافر غریب – شمس الدین آروند، نماهنگ درگاه گشایش – علیرضا فتحی نجفی

 

 

+ نوشته شده توسط فرهاد پاکنیا در سه شنبه 12 مهر1390 و ساعت 18:38 |
تصویر برداری کلیپ تار و پود در حرم امام رضا (ع) به پایان رسید

تار پود داستان دختر جوانی است که از طریق فرش بافی زندگی خود و مادرش را تامین می کند.

به گزارش روابط عمومی اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی شهرستان خرم آباد داستان این کاررا سعید همتی وند برای سومین جشنواره نماهنگ رضوی نوشته است و فرهاد پاکنیا کارگردانی این کلیپ را به عهده گرفته . تصویربرداری این کار در شهر  مقدس مشهد انجام گرفته و صحنه هایی از آن در حرم مطهر امام رضا (ع) ضبط شده . قابل ذکر است این کار به تهیه کنندگی اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی لرستان تهیه و تولیدگردیده .

 

روابط عمومی اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی شهرستان خرم آباد ۱۱ مهر ۱۳۹۰ ۱۲:۴۸
+ نوشته شده توسط فرهاد پاکنیا در دوشنبه 11 مهر1390 و ساعت 19:52 |


مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد.. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد!

او بلند شد، به ادامه مطلب بروید...

خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.                                              

               
مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد.. در راه به مسجد و
در همان نقطه مجدداً زمین خورد!
او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.. یک بار دیگر لباسهایش
را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.
در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید.
مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید))..
از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.
مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد
ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست
در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند.
مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.
مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود.
مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.
مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد..
شیطان در ادامه توضیح می دهد:
((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.))
وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید،
خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم
و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید.
به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید.
بنابراین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.

+ نوشته شده توسط فرهاد پاکنیا در یکشنبه 10 مهر1390 و ساعت 17:47 |
تارپود به مرحله تولید رسید

فیلمنامه تاروپود  کاری از سعید همتی وند است که نویستدگی آن را  برای سومین نما هنگ رضوی 

نوشته است که قرار است فرهادپاکنیا کار گردانی این نماهنگ را در شهر مشهد مقدس  بساز دو هم 

اکنو ن در مرحله تولید میباشد

+ نوشته شده توسط فرهاد پاکنیا در جمعه 11 شهریور1390 و ساعت 19:51 |

آغاز به کار هفته فرهنگ و هنر لرستان 

 

هفته فرهنگ و هنر استان لرستان در 
 
 فرهنگسرای نیاوران تهران عصر روز 
 
 دوشنبه بیست و هفتم تیرماه با حضور 
 
 وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی آغاز به کار 
 
 کرد. در اين مراسم از سه هنرمند اين 
 
 استان «شهره لرستانی، فاطمه گودرزی و 
 
 جواد بختياری» تقدير شد.  
 
 
 
+ نوشته شده توسط فرهاد پاکنیا در پنجشنبه 30 تیر1390 و ساعت 12:50 |
همه هست    آرزویم كه ببینم از تو رویی
 
 
 
 
 

چه زیان تو را كه من هم برسم به آرزویی.....

 
+ نوشته شده توسط فرهاد پاکنیا در پنجشنبه 23 تیر1390 و ساعت 20:21 |
سال ها پیش زمانی که به عنوان خبرنگار در چند بیمارستان  مشغول کار  خبری بودم

با دختری به نام رزا آشنا شدم که از بیماری جدی و نادری رنج میبرد.

ظاهرا تنها شانس بهبودی او گرفتن خون از برادر پنج ساله خود بود

که او نیز قبلا مبتلا به این بیماری بود و به طرز معجزه آسایی نجات یافته بود

و هنوز نیاز به مراقبت پزشکی داشت.

پزشک معالج وضعیت بیماری خواهرش را توضیح داد و پرسید:

آیا برای بهبودی خواهرت مایل به اهدای خون هستی؟؟

برادر خردسال اندکی تردید کرد و….

سپس نفس عمیقی کشید و گفت:

 

بله من اینکار را برای نجات رزا انجام خواهم داد.

در طول انتقال خون کنار تخت رزاروی تختی دراز کشیده بود

و مثل تمامی انسان ها که با مشاهده اینکه

رنگ به چهره خواهرش باز میگشت خوشحال بود

و لبخند میزد.سپس رنگ چهره اش پریده بیحال شده و لبخند بر لبانش خشکید.

نگاهی به دکتر انداخته و با صدای لرزانی گفت:

آیا میتوانم زودتر بمیرم؟؟؟

پسر خردسال به خاطر سن کمش

توضیحات دکتر معالج را عوضی فهمیده بود

و تصور میکرد باید تمام خونش را به رزا بدهد

و با شجاعت خود را آماده مرگ کرده بود . .

+ نوشته شده توسط فرهاد پاکنیا در چهارشنبه 11 خرداد1390 و ساعت 19:58 |

نامه نوجوان آمریکایی به پدرش.نامه نوجوان 
آمریکایی به پدرش.  دوست دختر حامله پسر خوشگل

پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب دید که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده. یک پاکت هم به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته بود �پدر دوس دخترم حامله است.�. با بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند.
:
پدر عزیزم،
با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم. من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار کنم، چون می خواستم جلوی یک رویارویی با مادر و تو رو بگیرم. من احساسات واقعی رو با Stacy پیدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما می دونستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت، به خاطر تیزبینی هاش، خالکوبی هاش ، لباسهای تنگ موتور سواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره. اما فقط احساسات نیست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما می تونیم شاد و خوشبخت بشیم. اون یک تریلی توی جنگل داره و کُلی هیزم برای تمام زمستون. ما یک
رویای مشترک داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه.
چشمان منو به روی حقیقت باز کرد که ماری...وانا واقعا به کسی صدمه نمی زنه. ما اون رو برای خودمون می کاریم، و برای تجارت با کمک آدمای دیگه ای که توی مزرعه هستن، برای تمام کوکا..نها و اک..تازیهایی که می خوایم. در ضمن، دعا می کنیم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه و اون بهتر بشه. . اون لیاقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و می دونم چطور از خودم مراقبت کنم. یک روز، مطمئنم که برای دیدارتون بر می گردیم، اونوقت تو می تونی نوه های زیادت رو ببینی.  
پسرت:
John

پاورقی : پدر، هیچ کدوم از جریانات بالا واقعی نیست، من بالا هستم تو خونه تامی فقط می خواستم بهت یادآوری کنم که در دنیا چیزهای بدتری هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روی میزمه. دوستت دارم! هروقت برای اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن!

+ نوشته شده توسط فرهاد پاکنیا در پنجشنبه 8 اردیبهشت1390 و ساعت 13:56 |
در بیمارستانی دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند. تخت او در کنار تنها پنجره ی اتاق بود. اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد. و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد. آنها ساعت ها با یکدیگر صحبت می کردند. از همسر ... خانواده و ...

هر روز بعد از ظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود می نشست و تمام چیزهایی که بیرون پنجره می دید برای هم اتاقیش توصیف می کرد. بیمار دیگر در مدت این یک ساعت با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون جانی تازه می گرفت.

این پنجره رو به یک پارک بود که دریاچه ی زیبایی داشت. مرغابیها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایق های تفریحی شان در آب سرگرم بودند. درختان کهن به منظره ی بیرون زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده می شد. همان طور که مرد در کنار پنجره این جزییات را توصیف می کرد هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد.

روزها و هفته ها سپری شد.

یک روز صبح ... پرستاری که برای شستشوی آنها آب می آورد جسم بی جان مرد را کنار پنجره دید که در خواب و با آرامش از دنیا رفته بود. پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست که آن مرد را از اتاق خارج کنند. مرد دیگر خواهش کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار این کار را با رضایت انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد اتاق را ترک کرد.

آن مرد به آرامی و با درد بسیار ... خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد. بالاخره او می توانست این دنیا را با چشمان خودش ببیند.

در عین ناباوری او با یک دیوار مواجه شد. مرد پرستار را صدا زد و با حیرت پرسید که چه چیزی هم اتاقیش را وادار می کرده چنین مناظر دل انگیزی برای او توصیف کند؟ پرستار پاسخ داد: "شاید او می خواسته به تو قوت قلب بدهد. آن مرد اصلا نابینا بود و حتی نمی توانست دیوار را ببیند."

+ نوشته شده توسط فرهاد پاکنیا در سه شنبه 9 فروردین1390 و ساعت 18:0 |
 

اخرین پست سال ۱۳۸۹

           تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد                                               تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com                       تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com                       

              عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR22.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسیسال نو پیشاپیش مبارکعكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR22.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

                  تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

+ نوشته شده توسط فرهاد پاکنیا در شنبه 28 اسفند1389 و ساعت 12:10 |
 نمي دونم که چرا هر وقت به تو مي رسم ، نمي توانم از تو

بگويم. برای گفتنت واژه کم می آورم. به هر حال ، بدان

که بيشتر از اين حرف ها و واژه ها برايم معنا می دهی

 

((ناگهان چقدر زود دیر می شود))

+ نوشته شده توسط فرهاد پاکنیا در چهارشنبه 27 بهمن1389 و ساعت 11:31 |

سر کلاس درس معلم پرسید: بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟ هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟ لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟ دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق... ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو دیدی که بهت بگه عشق چیه؟ معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم؟؟؟؟؟؟؟؟ لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید……و ادامه داد:من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین عهدی عمل کنه. گریه های شبانه و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری... من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش فهمیدم اون حتی قبل ازینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزهای قشنگی بود sms بازی های شبانه صحبت های یواشکی،،،،،،،ما باهم خیلی خوب بودیم عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری برای هم می کردیم من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت خیلی گرم بودن عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم بشی عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو بخاطرش از دست بدی عشق یعنی از هر چیزو هر کسی به خاطرش بگذری.........


 

 اون زمان خانواده های ما زیاد باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت پدرم ازین موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی کرد توی این مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود.......پدرم می خواست عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو می زنه رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش می کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمی تونم بذارم که بجای من تورو بزنه  لنا گفت بخاطر من برو ...


 

 و اون رفت و پدرم منو به رگبار کتک بست.......


 

عشق یعنی حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راحتیش تحمل کنی.بعد از این موضوع عشق من رفت ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم اون رفت و ازون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام فرستاد که توش نوشته شده بود: لنای عزیز همیشه دوست داشتم و دارم من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم منتظرت می مونم شاید ما توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن پس من زودتر میرم و اونجا منتظرت می مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش


 

دوستدار تو (ب.ش)
لنا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کردو گفت: خب خانم معلم گمان می کنم جوابم واضح بود معلم درحالی که گریه می کرد گفت:آره دخترم می تونی بشینی لنا به بچه ها نگاه کرد داشتن گریه می کردن ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی از بستگان!!!!!!!!!!!!!!!!! لنا بلند شد و گفت: چه کسی ؟ ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتادو دیگه هم بلند نشد................. آره لنای قصه ی ما رفته بود....

+ نوشته شده توسط فرهاد پاکنیا در سه شنبه 28 دی1389 و ساعت 12:31 |

غصه نخور مسافر اینجا ما هم غریبیم

 

از دیدن نور ماه یه عمر بی نصیبیم

 

فرقی نداره بی تو بهارمون با پاییز

 

نمیبینی که شعرام همه شدن غم انگیز!

 

غصه نخور مسافر اونجا که هوا بد نیست

 

اینجا ولی آسمون باریدنم بلد نیست

 

غصه نخور مسافر فدای قلب تنگت

 

فدای برق ناز اون چشمای قشنگت

 

غصه نخور مسافر تلخه هوای دوری

 

من که خودم میدونم که تو چقدر صبوری

 

غصه نخور مسافر بازم می آی به زودی

 

مارو بگو چه کردیم از وقتی تو نبودی

 

غصه نخور مسافر غصه اثر نداره

 

از دل تو می دونم هیچکس خبر نداره

 

غصه نخور مسافر همیشه این جوری نیست

 

همیشه که عزیزم راهت به این دوری نیست

 

غصه نخور مسافر تولده دوباره

 

غصه نخور مسافر،غصه نخور ستاره

 

غصه نخور مسافر غصه کار گلا نیس

 

غصه نخور مسافر تو خود آسمونی

 

در آرزوی روزی که بیای و بمونی

+ نوشته شده توسط فرهاد پاکنیا در پنجشنبه 23 دی1389 و ساعت 14:44 |

یه روز یه کشیش به یه راهبه پیشنهاد می کنه که با ماشین برسوندش به مقصدش… راهبه سوار میشه و راه میفتن… چند دقیقه بعد راهبه پاهاش رو روی هم میندازه و کشیش زیر چشمی یه نگاهی به پای راهبه میندازه... راهبه میگه: پدر روحانی، روایت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بیار… کشیش قرمز میشه و به جاده خیره میشه… چند دقیقه بعد بازم شیطون وارد عمل میشه و کشیش موقع عوض کردن دنده، بازوش رو با پای راهبه تماس میده… راهبه باز میگه: پدر روحانی! روایت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بیار!… کشیش زیر لب یه فحش میده و بیخیال میشه و راهبه رو به مقصدش می رسونه… بعد از اینکه کشیش به کلیسا بر می گرده سریع میدوه و از توی کتاب روایت مقدس ۱۲۹ رو پیدا می کنه و می بینه که نوشته: به پیش برو و عمل خود را پیگیری کن… کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادمانی که می خواهی می رسی!

 

نتیجهء اخلاقی: اگه توی شغلت از اطلاعات شغلی خودت کاملاً آگاه نباشی، فرصتهای بزرگی رو از دست میدی.

 

+ نوشته شده توسط فرهاد پاکنیا در پنجشنبه 23 دی1389 و ساعت 14:38 |
 

کریسمس مبارک

+ نوشته شده توسط فرهاد پاکنیا در جمعه 10 دی1389 و ساعت 17:28 |
وقتی که تنها می شم بی بهونه می رم سراغ عکس های یادگاری و به گذشته ها فکر می کنم سراغ دفتر خاطراتم می رم و تلخ نوشته هام رو مرور می کنم و زمانی که به جمله ای که نوشته بودی تا ابد پیشت می مونم می رسم از شوق اشک و از نفرت خندم می گیره و از طرفی هم دل بی کسم  میگه نگران نباش.... صبر کن....

 

بر می گرده....

 

یادت بخیر....

 

هرچه می خواهد دل تنگت بگو

+ نوشته شده توسط فرهاد پاکنیا در پنجشنبه 9 دی1389 و ساعت 13:10 |
حميد مصدق خرداد 1343"
*تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

  

 "جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق"
*من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت......؟

+ نوشته شده توسط فرهاد پاکنیا در چهارشنبه 1 دی1389 و ساعت 17:1 |


Powered By
BLOGFA.COM